تبلیغات
بهشت برای تو - روزنوشت - پدرانه

بهشت برای تو

.. و من "او" را دیدم با لبخندی زیبا زیر باران در بهشت .... به بهشت خوش آمدیدلطفا با یکدیگر مهربان باشید .

روزنوشت - پدرانه

سلام کرد . دست داد و نشست پایین پاش . دستش رو گذاشت روی زانوی پدر و شروع کرد ماساژ دادن .

پدر اشک اومد توی چشماش .

گفت منم یه حسین داشتم . قد بلند بود..چهار شانه .. خوش رو و مهربون. آدم دلش غنج میرفت وقتی نگاش میکرد .آدم حظ میکرد وقتی قد و بالاش رو  می دید.

اگه الان اینجا توی حیاط ایستاده بود همه فقط اونو نگاه میکردند ..از بس پسرم ابهت داشت ..چشماش اونقد گیرایی داشت که وقتی توی چشماش نگاه میکردی نمیتونستی نگاه ازش برداری ..هیچکس رو مهربونتر از اون ندیدم .. تا رفتم بودنش رو حس کنم از پیش ما رفت ..

اگه بود الان .... .

ودیگه هیچی نگفت .سکوت کردو چشماش پر اشک شد.

رسمش نبود که مهمان رو ناراحت کنه .سریع صحبت رو عوض کرد ..اما دلش هنوز پیش پسرش بود ..

پدر خسته بود و دلش انگار خیلی بهونه می گرفت که برای اولین بار دلتنگی شو به زبون آورد.

عصر شد .. عصایش را برداشت و رفت توی حیاط ..گفت یه نفر که حالشو داره بیاد منو  ببره یه سری به پسرم بزنم ..

وقتی برگشت چشماش پر اشک بود و دلش حتما پر آه و دلتنگی ..

نشست توی حیاط و نگاهش به سمت آسمون ..آروم آروم ..

پدر سالی یکبار بلند بلند گریه می کرد و آنهم صبح روزی که حسین شهید شده بود ..می رفت تو اتاقش در رو می بست و ساعتی صدای زمزمه ها و هق هق گریه اش سکوت خونه رو می شکست ..

پدر خسته است از جور این روزگار ...

خستگی هات - دلتنگی هات - دردات - غصه هات - گریه هات .. همه و همه بیاد به دل من بابایی .. تو آروم باش .. فقط !


-----


* تو را من چشم در راهم !





طبقه بندی: باران بهشت،
برچسب ها:متن عاشقانه +پدر +دلتنگی،
[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ ... ] [ نظرات() ]