تبلیغات
بهشت برای تو - روزنوشت - یک زن

بهشت برای تو

.. و من "او" را دیدم با لبخندی زیبا زیر باران در بهشت .... به بهشت خوش آمدیدلطفا با یکدیگر مهربان باشید .

روزنوشت - یک زن

بعد از مدتها به من تلفن کرد.. مونا ..دختر خندان روزهای اول ازدواجش .. که الان صدایش از پشت گریه هایش می آمد .

گفت و گفت و گفت .. و من فقط  گوش کردم ..

بعد از نیم ساعتی گفت "اصلا معلوم هست تو کجا رفتی ..اداره  که نمیای خونه تونم که ... "

گفتم این آدرس.. کی میای ؟ گفت فردا عصر..

عصر فردا شد .. دوشنبه ... ساعت 4 ..در رو که باز کردم با یک دسته گل بزرگ روبه رو شدم ..

-- اوووه ..مونا .. به آغوشش کشیدم ..  جای لبخند همیشگی بر روی لبانش خالی بود.

نشستیم به پذیرایی و صحبت ..

بعد ازدواجش ، پدر همسرش فوت کرده بود و همسرش سرپرست مادر و خواهر کوچکترش شده بود .

خوب بود زندگیشون تا دیر آمدنها و بهانه گیریهای همسرش - سخت گیری مادر شوهرش - معلم شدن برای خواهر همسرش و ... .

گفت و گفت و گفت ... ومن فقط گوش کردم .

بهش دلدار ی دادم .. دعوتش کردم به صبر و اینکه بعد از هر گرفتاری گشایشی هست ..

( مگر نه اینکه "ان مع العسریسرا ؟" و من این را از کسی آموختم که آرامشم را مدیون اویم ..)

مونا گفت دلم سبک شد که غمهامو ریختم بیرون ..

تا رسید به اینجا که " رفتم پیش مشاور .. بعد از همه حرفهام برگشته به من میگه : چه عیبی داره تو برای مادر شوهرت دختر باش ..

برای همسرت همسر .. برای خواهر کوچک همسرت .. مادر ... برای خانوم برادر همسرت .. خواهر ...و .و . و....  "

وکلی خندید .کلی خندید .

گفت نیلوفر . نگاه کن چقدر من میتونم نقش بازی کنم و خودم نمیدونستم ..."

خندیدم .. کلی خندیدم و ناگهان گفتم " مونا ... خودت چی ؟ نقش خودت برای خودت چیه ؟ تو مگه یه زن نیستی ..؟  یه انسان نیستی ؟ یعنی تو میخوای خودت رو له کنی .. نادیده بگیری .. به خودت اهمیت ندی ..

اصلا تو چطور میتونی یه همسر خوب و مادر خوب و خواهر خوب باشی وقتی خودت نیستی ..خودت برای خودت هیچی نیستی .. اصلا وجود نداری ؟

مونا نگاهم کرد .. ابروهاش توی هم گره خورد.. رفتم چای آوردم و مونا وقتی ناراحتی منو دید  یاد ایام قدیم کرد و خنده ای روی لبامون آورد ..

وقت خداحافظی گفت : نیلوفر .. یادته یه روز که توی اداره با معاون دعوام شده بود منو بردی توی اتاقت و گفتی آدم مجبوره بعضی وقتا از خیلی چیزا بگذره ..

از خیلی کارا .. خیلی پاداش و مزیت ها بگذره تا یه چیزای دیگه رو بدست بیاره ؟.. تو الان به این کار نیاز داری و نباید هرروز با یکی دست به یقه شی ..  بچسب به کارت .. ومن پذیرفتم و از اون روز کارمند ساکتی شدم ..

الان هم مجبورم.. برای اینکه زندگی مو حفظ کنم ... برای اینکه یه زن مطلقه نباشم .. برای اینکه همسرم رو دوست دارم .. مجبورم از خودم بگذرم ..از آرزوهام بگذرم .. وقتی نداشته باشم که درسم رو ادامه بدم .. به خودم برسم .. من مجبورم .. همین !

و رفت .. و رفت .. و رفت ..

و من ماندم و یک دنیا افسوس که یک زن  ..  یک انسان - که آزاد آفریده شده -  چرا باید مجبور شود به انجام کارهایی که نمیخواهد ..

چرا باید مجبور شود خودش را.. وجودش را .. ارزوهایش را .. فدای افراد دیگر کند ..

واقعا زن بودن اینقدر وحشتناک است که آدم را مجبور می کند از انسانیت خود بگذرد ؟ کجای راه اشتباه است ؟




--------
*تورا من چشم در راهم ..

*بعضی وقتا خیلی خیلی دلم میخواد پیشم باشی .. مث الان !

* باید بروم نظریه ی جبر و اختیار را یکبار دیگر بخوانم ..

* بعضی آدمها فکر نکنند هر کاری بخواهند چون قدرتش را دارند میتوانند انجام دهند .. آخرتی هست و حساب و کتابی .. و ... حق الناس ..








طبقه بندی: باران بهشت،
برچسب ها:متن زیبا+زن+مادر+درد،
[ سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ] [ 02:18 ق.ظ ] [ ... ] [ نظرات() ]