تبلیغات
بهشت برای تو - روزنوشت -یادعشق

بهشت برای تو

.. و من "او" را دیدم با لبخندی زیبا زیر باران در بهشت .... به بهشت خوش آمدیدلطفا با یکدیگر مهربان باشید .

روزنوشت -یادعشق



عصر زیبای یک روز زمستانی است . هوای بیرون سرد است و من در گرمای اتاق دراز کشیدم و آسمان بیرون را نگاه میکنم .

 خاطرات در ذهنم رژه می روند.گاهی خسته اند و گاه شاد و سرحال !

در این آمد و رفت دلم ناگهان مکث میکند .لبخند می زند .

" آره .. دقیقا یه همچین روزی بود .چهارم بهمن ... . غروب شده  از اداره برگشتم . صدای زنگ موبایلم را می شنوم توی کیفم می گردم دنبال موبایل سریع

جواب میدم میدونم کیه .. بعد از چند دقیقه  تلفن رو قطع میکنم لباس میپوشم بیرون باران تندی است بدون چتر میرم و میدوم تا به مترو برسم .

درب ورودی مترو از پسرکی سه شاخه گل رز قرمز میخرم و میرم . چقد شلوغه به سختی خودم رو در ازدحام مسافران جا میدم..

لحظه ها چه سنگین اند.چند نفر کنجکاو منو نگاه میکنن فکر کنم لپام قرمز شده از تب این عشق !

به ایستگاه میرسم.نفسم به شماره افتاده .بوی عطر عطر فروشیهای داخل مترو بهم آرامش میده . می دوم تا حیاط مترو .هوا تقریبا تاریک شده و من زیر باران دارم میرم.
باران که به صورتم می خوره مثل آب روی آتش .. چه حس خوبی !

.
می بینمش .. شک میکنم .. رد می شم .. می ایستم .. بر می گردم ..نگاش میکنم ..لبخند میزنه ..

ومن لبخندش رو مدتی است می شناسم ..

- سلام
- سلام
-چقد دیر رسیدی
-وای ..

می شینیم توی ماشین ..صدای نفسهام رو توی اونهمه سکوت میشنوم .قلبم تند تند میزنه .می رسیم به بهشت و... زیر یکی از درختاش می نشینیم .

هوای سرد که به تن داغم میخوره منو تو خودش مچاله میکنه .

چه حرفی بین دلامون  گذشت که اینهمه عاشق شدند ؟  یک راز است ...

گرمی بوسه ی ناگهانش آتش در رگهایم ریخت و من همچنان گرمم از داغی این عشق !

..
خاطره اش جرقه ای در دلم زد و رفت .. دلم مکثی کرد و لبخندی زد ناگهان ..

و برایش تنگ شد. سالروز عشقمان مبارک !

------
* تورا من چشم در راهم !
* یامن اسمه دواء وذکره شفاء!
*فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین !






طبقه بندی: باران بهشت،
[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ ... ] [ نظرات() ]