تبلیغات
بهشت برای تو - روزنوشت - من

بهشت برای تو

.. و من "او" را دیدم با لبخندی زیبا زیر باران در بهشت .... به بهشت خوش آمدیدلطفا با یکدیگر مهربان باشید .

روزنوشت - من

می گن تهران شلوغه . پر از سر وصداس . پر از ترافیکه . آلوده است . نمیشه تو هواش نفس بکشی

آره .. دقیقا همین طوره حتی شاید بد تر از این ..

اما .. من عاشق تهرانم .

عاشق همین شهر شلوغ و پر دود و پر رفت وآمد .

تهران زیباست

تهران را دوست دارم وقتی از پشت پنجره ی پذیرایی آپارتمان طبقه ششم ساختمان سپید , دور دستهایش را تماشا میکنم .

برج بزرگ میلاد رو به رویم و دیو سپید دماوند که در شرق نگاهم است مرا می فریبد .

این روز ها برف قله های کوتاه و بلند کوه مقابلم را پوشانده .

آفتاب صبح که گیسوان طلایی خورشید را بر روی سپیدی برف می کشد انگار خاک طلا بر حریر سفید ریخته اند .

وشبها ...

شبهای تاریکی که چراغ آپارتمانهای کوچک وبزرگ نزدیک و دور روشن میشود و مثل ستاره های کوچکی در

دل آسمان سوسو می زند .

آپارتمانهایی که همدیگر را مهربان در آغوش کشیده اند وقصد جدایی ندارند.

تهران پر از در راه ماندگی است . پر از خیابانهای شلوغ .. اما من همین شلوغی خیابانهایش را عاشقم .

شاید ساعتی از عمرم در یک روز در ترافیک بگذرد و اما من .. پشت فرمان اتومبیلم ..  به اندازه ی تمام  ترافیک های تهران فکر کرده ام .

فکرهایی که هیچوقت دیگر به سراغم نمی آید .

چشمم به رهگذران است و فکرم جاهایی که خودم نمیدانم از کجا می آیند.

و چه خوب مرا مشغول میکند فکر پیرمرد عصا به دست آن طرف خیابان .... یا زن معتاد نشسته در کنار پیاده رو ... یا نگاه معصومانه ی کودکی که دست در دست مادرش  هنوز به عروسک داخل مغازه خیره مانده است .

وخیلی از آدمهای فراموش شده ای که در این راه بندان خیابان راه بر افکارم می بندند.

معلم زیبا روی کلاس اول دبستانم که هنوز راز چشمان روشنش را نفهمیدم .

یا ناراحتی همکلاسی دبیرستانم که اواخر سال تحصیلی رفت و دیگر نیامد و دیگر هیچ خبری از او ندارم .

یاد شیطنت های مدرسه و خانه و اداره و دورهمی های دوستانه ای که الان خیلی از آنها دور شده ام .

براستی چرا ؟ چرا دیگر با دوستانم به دربند نمی روم ..   چرا راه بام تهران از یادم رفته ؟ چرا قرار هر دو ماه رفتن به پارک جمشیدیه از یادم رفته ؟

چرا جنگلهای نیاوران ... آب بازی پردیسان .... تئاتر سنگلج ..درختهای گردوی لواسان ... قزل آلای جاجرود ... و .. و ...

آخ .. دلم تنگ شده برای همه ی ترشکهای دربند... برای هوای بام تهران .... برای همه ی پیاده روی هایم با پله های سنگ چین جمشیدیه ... برای درختان جنگلی نیاوران و یواشکی آتش درست کردن و سیب زمینی لای آتش گذاشتنش ...

این روزها بیش از همیشه دلم هوای امامزاده صالح دارد با آن صحن مصفایش و  با آن بازار زیبای تجریش . این روزها دلم بدجور هوای شاه عبدالعظیم دارد با آن فالوده های شیرازی اش ...
این روزها دلم بدجور هوای سفره خانه ی خیام کرده با ان غذاهای لذیذ و قلیانهای زیر میزی اش ..

خلاصه اش کنم ..

این روزها عجیب دلم هوای "من " کرده ...

هوای "  من " چند سال پیش .. هوای "من " خندان لطیفه گوی پر انرژی با آن قامت استوار و قدمهای محکم دیر شدنهای اداره ام ..

هوای چند سال  "من " بانی همه ی گردشها و دور همی هایم ..

باید بلند شوم " من" ... منی که الان افتاده ام .. شکسته ام  ... منی که الان قدمهایم می لرزد .. منی که الان سرم درد میکند .. منی که الان با قرص انرژی می گیرم و با سر به سلام همسایه ام پاسخ میدهم ...

باید بلند شوم  " من "

خدایا کمکم کن .. برخیزم و یکبار دیگر " من " سالهای خودم شوم.

دست من کوتاه است و آسمانت بلند ... دستم گیر ای دست گیر بی مدعا!


-------
1- غروب امروز دلم به چه هوایی  مرا یاد " من " انداخت ؟


2- تو را من چشم در راهم ..


3- اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من "جان" به جای "دوست "بگزینم


4 - الهی و ربی من لی غیرک







طبقه بندی: باران بهشت،
برچسب ها:متن زیبا + من + چرا+ یادش بخیر، تهران +شهرمن+شهرزیبا،
[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ ... ] [ نظرات() ]



نمایش نظرات 1 تا 30